دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


saharetanha5960

باران سحری

saharetanha5960

http://saharetanha5960.loxblog.com

ashke khoni

دختــــر کبــــریت فــــروش . . . !

ashke khoni

در روزهایی که دلم شکسته بود یاد حرف های پدر ژپتو به پینیکیو افتادم که میگفت: "پینوکیو! چوبی بمان،آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست..." اما این روزها آرامم... آن قدر که از پریدن پرنده ای غافل نشده و در هیچ خیابانی، گم نمی شوم. این روزها آسان تر از یاد می روم، آسان تر فراموشم می کنند...!می دانم،اما شکایتی ندارم...! آرامم گله ای نیست... انتظاری نیست، اشکی نیست... بهانه ای نیست، این روزها تنها آرامم... یک وحشی آرام!

ashke khoni

دختــــر کبــــریت فــــروش . . . !

 
یادش تنم را میسوزاند
از طرفی خوشحال بودم که پس از مدتها معشوقه ام را در بالینم میدیدم
خوشحال از اینکه گونه های کبودش را بوسه های من آرام می کرد
مثل گذشته کیسه کبریت هایش را به دوش می کشیدم . . .
کسیه ای که همچون غمباد گلویش بود . . .
چه روزهای تلخی بود خاطرات کودکیمان
اما من عاشق همون یادگاری های خیلی تلخ بودم
همون خنده هایش را به تمام اون روزها ترجیح میدادم !!!
باز هم همون پارک همیشگی که با هم تو اونجا بازی میکردیم
چه خاطراتی لب این حوض داشتم
یادش بخیر اون روز کبریتهاش افتاد تو آب و همه خیس شد !!!
چه گریه ای میکردیم با هم ، واسش از تو مغازه دزدی کردم ، چه حالی داد
آره من به همون تلخی اون روزها خوش بودم !!!
دیگه کم کم داشت آفتاب غروب میکرد
قلبم می تپید ، درست مثه همون روزا که وقتی نزدیکم میشد همین حس رو داشتم
دخترک برگشته بود،
چه جواب خوبی بود برای سکوت همیشگی من
انگار که سالها انتظارم را جواب گرفته بودم
به نظر می آمد که به فاصله ها جوابی دیگر دادم
خوشحال و حیرت انگیز در مقابلش قرار گرفتم
چه بزرگ شده بود
اما هنوز اون غم رو در چهره واژگونش حس می کردم
اون سرمایی را که در تاول دستانش میخروشید تنم را لرزاند
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
گفتم : می خوام امشب
با کبریتهای تو ، دنیا رو به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هام رو نخریدن،
خیلی غمگین شدم اما نه به اندازه ای که ادامه دادن حرفهایش مرا سوزاند،
انگار با گفتن این کلامش اون کبریت ها به تن من سوخته شد !!!
وقتی که گفت : از اون موقع من تن می فروشم . . . ببینم شما میخری ؟
 
 
+نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1391برچسب:,;ساعت1:3;توسط باران سحری; | |

صفحه قبل 1 صفحه بعد